منوچهر خان حكيم
262
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
بر روى ايشان برآراست و چندان تواضع و تكليف به تقديم رسانيد كه در خور و لايق آن شهريار بود . بعد از آن از براى شهزاده فريدون و شهزاده عبد الحميد و محمد شيرزاد و تمخال خان و فرهنگ و طور و سالاران ديگر كه مى خوردند ، عليحده بزمى آراستند و آنچه لازمهء بزم بود از جهت ايشان ترتيب دادند . امّا راوى گويد كه چون سر شهزاده فريدون از بادهء ناب گرم شد ، هواى سير باغ در سر او افتاد ، از جاى خود برخاست و داخل باغ شد . آتشافروز كه عيّار او بود ، از پى او روان شد . چون به درون باغ رفتند در خيابانها سير مىكردند تا آنكه به نهايت آن باغ شهزاده به پاى قصرى رسيد ، بسيار رفيع ، درجهاى عظيم در پاى آن قصر واقع بود و حوضى نيز در پاى قصر ، دور حوض را خشتهاى طلا و نقره انداخته بودند . چون هوا بسيار گرم بود و حرارت بر شهزاده كار كرده بود ، ميل آن كرد كه برهنه شده در آن حوض غوطه زند . پس در دم برهنه شده ، به درون آن حوض رفت . از قضا آن قصر و باغ و حوض ( 168 ) از دختر زرين شاه بود و او را راشيه بانو مىگفتند . چون شهزاده برهنه شده در ميان حوض جست ، صداى آب به گوش راشيه بانو رسيد . نهيب به كنيزان داد كه : پدرم اسكندر را به ضيافت آورده است ، من قرق كردهام كه از پرستاران من كسى به ميان حوض نرود . پس كنيزى را فرمود كه : برو ببين كه اين كيست كه قرق مرا شكسته است . آن كنيز به پيشگاه قصر آمد ، نظرش بر جمال بىمثال فريدون افتاد ، مرغ دلش را صيد دام عشق شهزاده كرد . راشيه بانو منتظر بود كه آن كنيز برنگشت . نگاه بر جانب دايه كرد ، گفت : برو ببين كه اين گيسو بريده به كجا رفت ! دايه رفت ديد كه كنيز تكيه بر شبكهء « 1 » زرين كرده ، حيران شده است . بانگ بر او زد كه : [ اى ] شوخ چشم ! ملكه تو را از پى كارى فرستاده است ، تو آمده در اينجا ايستادهاى از براى چه ؟ ! كنيز بر عقب نظر كرد دايه را ديد ، گفت : اى مهرافروز ! به جان ملكه پيش آى و ببين كه ايستادن من بجاست يا نه . دايه پيشآمده ، چون چشمش بر جمال فريدون افتاد ، او نيز عاشق و بيقرار شد ؛ او هم تكيه بر شبكه كرده در تماشاى جمال شهزاده مشغول شد .
--> ( 1 ) . شبكه : پنجره ، تورى .